اولین جلسه دبیران دعوت شدم ساعت ۵ و ۵۰ دقیقه صبح راه افتادم تا ساعت ۷ و نیم مدرسه باشم .
چندین بار بهمراه بابا و مامان ، مسیر رو تمرین کرده بودم . امروز باید به دو مدرسه سر میزدم ساعت ۷ ونیم صبح جلسه در روستایی که از شهر فاصله ی زیادی داشت و ساعت ۱۰ و نیم هم جلسه در دبیرستان مقطع دوم متوسطه .
یکساعتی که رانندگی کردم تصمیم گرفتم با بلد ادامه بدم .بلد هم مسیرهای ناشناخته برد .باز خوشحال بودم نزدیک ترین مسیر به روستاست .تا اینکه رسیدم به منطقه ای که تعداد زیادی مرد بودند بیشتر از سی مرد جوان . خیلی ترسیدم .ماشین بین این جمعیت موند .
پرسیدم چه خبره .یکی گفت جنگ گاو نر !
موضوعی که تابحال نشنیده بودم .اونم ۶صبح!!!
اولش فکر کردم برای نماز صبح رفتند خخخخ
بعد یکیشون میگه مارو تا سر خیابون برسونید .گفتم نه .
بهرحال حرکت کردم و رسیدم مدرسه. روز عجیبی بود .
بخصوص سرزنش های بابا،ناراحتم کرد