سلام
بعد از چند هفته تدریس، راحت تر به کلاس می روم ولی شغل دبیری با شغل های دیگه متفاوته . ما با نوجوانانی سر و کار داریم که به ثبات شخصیتی نرسیدند و حالت روحی شون متغیره . یه روز خوبن و یه روز بد.. و باید مدیریت کنی و اما تعداد زیاد بچه ها باعث میشه خیلی خسته شم .
تجربه در معلمی خیلی کمک کننده هست . کم کم تبدیل به یه معلم باتجربه میشم .یک ماه خودش عمریه.
باز صبح زود از خونه بیرون میام زمانی که هوا تاریکه . دو هفته ی قبل، یکی از دانش آموزانم را دیدم که پیاده به مدرسه می رفت و دیرشده بود از مسیر میانبری که می روم ماشین زیادی رفت و آمد نمی کند . اسمش مهناست ، دختر خوش چهره و زیبا با اندامی ریز و باوقار .. با وجودیکه خانواده ام گفته بودند که هیچ دانش آموزی را سوار نکنم ولی وقتی کنار جاده ایستاد و به چشمانم نگاه کرد ماشین را نگه داشتم . مهنا سوار شد و گفت سلام خانوم ، ممنونم و بعد از آن روز با هم دوست شدیم . موقع برگشت هم سوارش کردم او از برادرش گفت که دو سالی است ازدواج کرده و به تهران رفته است و از مادرش صحبت کرد که بیمار شده است . مهنا گفت مادرش را بیشتر از تمام عشق های جهان دوست دارد خداروشکر بیماری مادرش خیلی سخت نیست حس کردم مهنا احساس تنهایی می کند پس وقتی گفت که خانوم شماره تون رو بمن می دهید شماره را دادم . همیشه در ابتدای مسیر فرعی که جاده کمی سرازیری دارد می ماند . بهش می گویم مهنا ، صبح در سرازیری می مانی و برگشت در سربالایی پیاده می شوی :))
شنبه مهنا را سوار کردم . موقع برگشت برایم کلی از خاطراتش گفت و خندیدیم . معمولا در اطراف این جاده جز لاک پشت های کوچک که وارد جاده می شوند و اسب های کوچک که مخصوص همین دیار هستند چیز دیگری نمی بینی . در حال خندیدن بودم که مهنا جیغ کشید و من جاده رو دیدم سه پسر بودندکه یکی از آنها وسط جاده، دراز نشست می رفت . کیفش را جلوتر انداخته بود و کتابها هم وسط جاده . لاستیک روی دو کتاب رفت و من ترسیدم .پسر بی توجه بمن و ماشینم، در وسط جاده دراز نشست می رفت و بقیه می خندیدند . ماشین خاموش شد و من نگران بودم که چی و یا کی رو زیر گرفتم . ماشین در سربالایی به عقب می رفت و من پاهایم می لرزید و ترسیده بودم. خواستم دنده رو خلاص کنم تا استارت بزنم ماشین نمی موند یکی از پسرا کلشو کرد توی ماشین و ترمز دستی رو کشید و ماشین ایستاد.
از ماشین پیاده شدم پاهام می لرزید .مهنا بهشون گفت خیلی احمقین بیشعورا گمشین . خانم ... ترسیده . و اونها مهنارو میشناختن .و هر سه تاشون گفتن ببخشید خواستیم باهاتون شوخی کنیم . اینکه این ماجرا با نقشه ی قبلی بود برام باور کردنی نبود . هر سه تاشون فهمیدن چقد ترسیدم و گفتن میخواین خودمون ماشینتونو تا خونتون برونیم؟ منم دعواشون کردم گفتم خجالت بکشین . قدتون انقد بلنده ولی به اندازه بچه دوساله هم عقل ندارین . انگاری دعوای من و فحش های مهنا هیچ تاثیری روشون نداشت و باز اصرار داشتند که بما کمک کنند از نوع برخورد یکیشون فهمیدم که مهنارو دوس داره..
بهرحال نزدیک خونه ی مهنا بود و اون رفت و منم سوار شدم . وقتی به خونه رسیدم دیدم کتاب زیست دوازدهم پسره توی ماشین منه :| اینکه چجور کتاب رو گذاشتن متوجه نشدم . ولی تنبیهش باشه بره و جدیدش رو بخره . من باور کردم و به یقین رسیدم که پسرها در سن بلوغ ، دیوونه میشن :||