✔زنــــدگی آیدا✔


پست ثابت


صدای خودم : http://ayda83.blogfa.com/category/1

♥ نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:51 توسط Ayda :

پارمیس جون


سلام پارمیس جون وبت برام باز نمیشه

همه کامنتاتو خوندم

برو ادامه مطلب


✘ادامهـ مطلبـ✘

♥ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر ۱۴۰۵ ساعت 9:4 توسط Ayda :

من و یار در هوای بارانی رشت دو روز قبل



✘ادامهـ مطلبـ✘

♥ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ ساعت 1:23 توسط Ayda :

کنفرانس آموزش فیزیک


سلام درسته که امسال فقط زیست و علوم برداشتم . اما دی ماه سال 1404 در کنفرانس آموزش فیزیک که در استان البرز برگزار شد مقاله دادم و پذیرفته شد اما فقط تحصیل کرده های دکترا ارائه دادند . برای من تقدیرنامه صادر شد که در سازماندهی دبیران نمره داشت . و باعث شد امتیازم بالا بیاد . امسال اداره منطقه خدمتم شش ساعت فیزیک هم برام در نظر گرفته . هنوز سازماندهی رسمی نشده ولی خیلی ناراحت شدم . چون تدریس زیست برام راحت تره

در ادامه تقدیرنامه رو گذاشتم از این به بعد تصمیم دارم توی مسابقات هم شرکت کنم


✘ادامهـ مطلبـ✘

♥ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 17:13 توسط Ayda :

کنکور مرداد ۱۴۰۵


♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:51 توسط Ayda :

عاشقونه


سلام امروز به روز به یاد موندنی رو توی چمخاله داشتیم . کلی حرف زدم و گوش داد کیکی که به خاطر یادگاری خریدیم و آب بازی توی ساحل و ...

بماند به یادگار


✘ادامهـ مطلبـ✘

♥ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 1:36 توسط Ayda :

استاد عزیز


درگذشت دبیر ریاضی ناحیه یک رشت جناب آقای حجت زهری رو تسلیت میگم .آقای زهری عزیز،تو یه معلم مهربون بودی . آیدارو یادتونه؟

من برای کنکورم دانش آموزتون بودم و الان ۱۰ ماهه معلم زیست و علومم . من خیلی چیزا ازتون یادگرفتم .ممنونم استاد عزیز

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ساعت 18:16 توسط Ayda :

تشییع رهبر عزتمند


من و ۹ نفر از همکلاسیای دانشگاه فرهنگیان که هممون امسال دبیر علوم آموزش و پرورش شدیم میخوایم شنبه تهران باشیم و خونه ی یکی از دخترا قراره بمونیم .

من قبلش یه دختر عادی بودم ولی الان برام مهمه که پای پرچم و عزت ایران بمونم

میخوام برای تشییع رهبر شهیدی برم جون خودش و خونوادشو فدای عزت ایران کرد

♥ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 17:5 توسط Ayda :

داوری


سلام بعد چند ماه توی وبم می نویسم حس میکنم اینجا دیگه آشنا نیس.

امروز داوری جشنواره نوجوان خوارزمی مرحله منطقه ای رو داشتیم هنوز تموم نشده.

تعدادی رو اداره ،حضوری فراخوان داد و ما سه نفر بودیم .یک ناظر و دو داور .

ناظر که داوری نمیکرد . امروز بعضی از مدارس آزمون نوبت دوم هم داشتن .

یه گروه دو نفره از دانش آموزان پسر، یه غیردولتی معروف بودند . مادر و پدرشون ،صبح فرزندشون رو آوردند و بمن سفارش کردند فرزندشون ساعت ۱۰ امتحان هم دارند . ساعت ۱۰ شد من یادم اومد و بهشون گفتم قرار بود پاسخهارو در برگه بنویسند یکیشون به سرعت پاسخهارو می نوشت و دومی کتاب درسی آورده بود و جلوی من از روی کتاب می نوشت .

بهش گفتم اینجا اداره هست و من معلم این درسم .تو چرا جلوی چشمم تقلب می کنی میخوای به مامانت زنگ بزنم و بهش بگم ؟بمن جواب داد :خانم زنگ بزن و بگو و بعد بپرس ناهار چی داریم :/

♥ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 17:43 توسط Ayda :

۱۲ دی روز رشت مبارک


سلام . امروز جمعه جشن روز رشت داشتیم. تعدادی از همکاران و دانش آموزان رو در پژوهشسرا دعوت کردند .بسیار خوش گذشت. رشت ،شهر عزیزم دوستت دارم



او چوم سیایه / آن چشم سیاه‌ست
او چوم گیرایه / آن چشم گیراست
او چوم تا آیم/ آن چشم تا می‌آیم
می‌ چومو پایه/ چشمم را می‌پاید
هاما‌چی دانه/ همه چیز را می‌داند
می‌ رازا خوانه/ رازم را می‌خواند
دانه باز می‌ دیل تی جایه/ می‌داند باز (هم) دل من جای توست

او چوم سیایه/ آن چشم سیاه‌ست
او چوم گیرایه/ آن چشم گیراست
او چوم تا آیه/ آن چشم تا می‌آید،
می‌چومو پایه/ چشمانم را می‌پاید...


✘ادامهـ مطلبـ✘

♥ نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 22:5 توسط Ayda :

یلدا هماهنگی قوانین فیزیک


🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏

یلدا نمونه‌ای زیبا از هماهنگی میان قوانین فیزیکی حاکم بر کیهان و برداشت فرهنگی انسان از طبیعت

🌎🌎🌎🌎🌎🌎🌎🌎🌎🌎🌍🌎

🌄 شب یلدا پدیده‌ای که ریشه‌ای کاملاً علمی و نجومی دارد. برخلاف تصور رایج، یلدا نتیجه دور یا نزدیک شدن زمین به خورشید نیست، بلکه پیامد مستقیم انحراف محور چرخش زمین نسبت به صفحه مدار آن است. محور زمین با زاویه‌ای حدود ۲۳٫۵ درجه نسبت به عمود بر صفحه مدار کج شده است. این انحراف باعث می‌شود در طول سال، به مدت شش ماه خورشید به نیمکره شمالی عمودی و به نیمکره جنوبی مایل بتابد و شش ماه بعد برعکس. این موضوع بر میزان انرژی که نواحی مختلف زمین از خورشید دریافت می‌کند مؤثر است. ❄️

🌄 از دیدگاه نجومی، هر سال در حوالی ۳۰ آذر یا اول دی‌ماه انقلاب زمستانی رخ می‌دهد و خورشید در مسیر حرکت ظاهری و سالانه خود بر روی دایرة‌البروج به جنوبی‌ترین موقعیت خود می‌رسد. در این وضعیت، خورشید از نظر ظاهری به بیشترین فاصله زاویه‌ای از قطب شمال آسمان و نزدیک‌ترین موقعیت نسبت به قطب جنوب آسمان می‌رسد. پیامد این وضعیت، کوتاه‌ترین کمانی است که خورشید در طول روز در آسمان طی می‌کند. نتیجه این پدیده آن است که طول روز در نیم‌کره شمالی زمین به کمترین مقدار خود و طول شب به بیشترین میزان سالانه می‌رسد. از دید فیزیک، کوتاه شدن روز به معنای کاهش زمان دریافت انرژی تابشی خورشید است. این کاهش انرژی، یکی از عوامل اصلی افت دما در فصل زمستان است. بنابراین شب یلدا نه‌تنها یک پدیده زمانی، بلکه نشانه‌ای از ورود زمین به فاز کم‌انرژی‌تر سالانه در نیمکره شمالی است. از فردای شب یلدا، طول روزها به‌تدریج افزایش می‌یابد. خورشید هر روز اندکی زودتر طلوع می‌کند و کمی دیرتر غروب می‌کند. ❄️

🌄 آنچه شب یلدا را شگفت‌انگیزتر می‌کند، دقت بالای تشخیص آن در تمدن‌های باستانی است. بدون ساعت‌های اتمی و ابزارهای مدرن، انسان‌ها با مشاهده سایه‌ها، محل طلوع و غروب خورشید و تغییرات افق، این نقطه حساس نجومی را شناسایی می‌کردند. این امر نشان‌دهنده پیوند عمیق دانش تجربی، نجوم و زندگی روزمره در تمدن‌های کهن است. یلدا نمونه‌ای زیبا از هماهنگی میان قوانین فیزیکی حاکم بر کیهان و برداشت فرهنگی انسان از طبیعت است؛ جایی که علم و معنا، در کنار هم، بلندترین شب سال را به ماندگارترین شب تبدیل کرده اند.

♥ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ ساعت 9:18 توسط Ayda :

روز ملی زیست‌فناوری مبارک


دانش آموزان عزیز

روز ملی زیست‌فناوری مبارک

زیست فناوری عرصه شگفتی های شما و کد پنهانِ حلِ معماهای دنیای فرداست!

با نبوغ، قدرت ذهن و انرژی بی پایان تان، سکان دار انقلاب زیست فناوری باشید. جهان در انتظار درخشش شماست!

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:32 توسط Ayda :

روز تعطیل


سلام . امروز تعطیل بود اما من به پژوهشسرا رفتم چون تابستون توی مسابقات آزمایشگاه ها بهم گفتند که به دانش آموزان کمک کنم.

روز دفاعیه دو تا دانش آموزی که بهشون آموزش دادم در گروه آزمایشگاه هستن . هفته های زیادی باهاشون کار کردم و امروز توی دفاعیه ی آنلاین وقتی بهشون مواردی که حدس میزدم داورا بپرسن رو می گفتم دیدم مادر یکیشون اومد و گفت این گل رو پسرم گفته برای خانوم معلم بخیریم . و من میدونم شما هنوز مادر نشدین ولی مثل یه مادر این مدت به پسرم و دوستش کمک کردین.

خیلی ازشون ممنونم چون قدرشناسن


✘ادامهـ مطلبـ✘

♥ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:10 توسط Ayda :

روز مادر مبارک


تولد خانم فاطمه زهرا و روز مامانای نازنین و روز مامان عزیزم مبارک

دوستت دارم مامان قشنگم💗💗

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ ساعت 12:24 توسط Ayda :

قابل توجه بعضیا :))


سلام توی مدیریت وبم، آدرس این وبو گذاشته بودم الان بعد مدتها بهش سر زدم و پستشو خوندم. چون آدرس وبمو به یکی دو نفر از شاگردام دادم .گذاشتم تا بخونن.

کپی از وب :https://arshia000092.blogfa.com/

بعضی دخترا رو‌ میبینم اصلا حیفم میاد
من اگه میتونستم میرفتم دبیرستانای دخترونه میگفتم احمقا
اینا(دوست پسراشون) بند کفشتونم نمیشن ...
.
.
دیگه از توصیه های دینی گذشته
اسکلای خر ... بعضی دوستیا احمقانه ست
بعضی از دوستیا خطرناکه ...
باور کن من به این پسرایی که نزدیکشون میشید نزدیک نمیشم
به خیلیاشون همین مرغ عشقه رو نمیدم یه ساعت نگه دارن ...
.
.
نگران این دخترای احمقم ...
بخدا احمقند ...
.
.
بدتون بیاد ... ولی باید تا یه سنی برا دخترا تصمیم گرفت ...
به جان خودم سگ نمیدم دست اینا ببرن بیابون شما نزدیکشون میشید؟؟

♥ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ ساعت 19:48 توسط Ayda :

بعد از چند هفته تدریس


سلام

بعد از چند هفته تدریس، راحت تر به کلاس می روم ولی شغل دبیری با شغل های دیگه متفاوته . ما با نوجوانانی سر و کار داریم که به ثبات شخصیتی نرسیدند و حالت روحی شون متغیره . یه روز خوبن و یه روز بد.. و باید مدیریت کنی و اما تعداد زیاد بچه ها باعث میشه خیلی خسته شم .

تجربه در معلمی خیلی کمک کننده هست . کم کم تبدیل به یه معلم باتجربه میشم .یک ماه خودش عمریه.

باز صبح زود از خونه بیرون میام زمانی که هوا تاریکه . دو هفته ی قبل، یکی از دانش آموزانم را دیدم که پیاده به مدرسه می رفت و دیرشده بود از مسیر میانبری که می روم ماشین زیادی رفت و آمد نمی کند . اسمش مهناست ، دختر خوش چهره و زیبا با اندامی ریز و باوقار .. با وجودیکه خانواده ام گفته بودند که هیچ دانش آموزی را سوار نکنم ولی وقتی کنار جاده ایستاد و به چشمانم نگاه کرد ماشین را نگه داشتم . مهنا سوار شد و گفت سلام خانوم ، ممنونم و بعد از آن روز با هم دوست شدیم . موقع برگشت هم سوارش کردم او از برادرش گفت که دو سالی است ازدواج کرده و به تهران رفته است و از مادرش صحبت کرد که بیمار شده است . مهنا گفت مادرش را بیشتر از تمام عشق های جهان دوست دارد خداروشکر بیماری مادرش خیلی سخت نیست حس کردم مهنا احساس تنهایی می کند پس وقتی گفت که خانوم شماره تون رو بمن می دهید شماره را دادم . همیشه در ابتدای مسیر فرعی که جاده کمی سرازیری دارد می ماند . بهش می گویم مهنا ، صبح در سرازیری می مانی و برگشت در سربالایی پیاده می شوی :))

شنبه مهنا را سوار کردم . موقع برگشت برایم کلی از خاطراتش گفت و خندیدیم . معمولا در اطراف این جاده جز لاک پشت های کوچک که وارد جاده می شوند و اسب های کوچک که مخصوص همین دیار هستند چیز دیگری نمی بینی . در حال خندیدن بودم که مهنا جیغ کشید و من جاده رو دیدم سه پسر بودندکه یکی از آنها وسط جاده، دراز نشست می رفت . کیفش را جلوتر انداخته بود و کتابها هم وسط جاده . لاستیک روی دو کتاب رفت و من ترسیدم .پسر بی توجه بمن و ماشینم، در وسط جاده دراز نشست می رفت و بقیه می خندیدند . ماشین خاموش شد و من نگران بودم که چی و یا کی رو زیر گرفتم . ماشین در سربالایی به عقب می رفت و من پاهایم می لرزید و ترسیده بودم. خواستم دنده رو خلاص کنم تا استارت بزنم ماشین نمی موند یکی از پسرا کلشو کرد توی ماشین و ترمز دستی رو کشید و ماشین ایستاد.

از ماشین پیاده شدم پاهام می لرزید .مهنا بهشون گفت خیلی احمقین بیشعورا گمشین . خانم ... ترسیده . و اونها مهنارو میشناختن .و هر سه تاشون گفتن ببخشید خواستیم باهاتون شوخی کنیم . اینکه این ماجرا با نقشه ی قبلی بود برام باور کردنی نبود . هر سه تاشون فهمیدن چقد ترسیدم و گفتن میخواین خودمون ماشینتونو تا خونتون برونیم؟ منم دعواشون کردم گفتم خجالت بکشین . قدتون انقد بلنده ولی به اندازه بچه دوساله هم عقل ندارین . انگاری دعوای من و فحش های مهنا هیچ تاثیری روشون نداشت و باز اصرار داشتند که بما کمک کنند از نوع برخورد یکیشون فهمیدم که مهنارو دوس داره..

بهرحال نزدیک خونه ی مهنا بود و اون رفت و منم سوار شدم . وقتی به خونه رسیدم دیدم کتاب زیست دوازدهم پسره توی ماشین منه :| اینکه چجور کتاب رو گذاشتن متوجه نشدم . ولی تنبیهش باشه بره و جدیدش رو بخره . من باور کردم و به یقین رسیدم که پسرها در سن بلوغ ، دیوونه میشن :||

♥ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 18:55 توسط Ayda :

ارزش زیست فناوری


آینده یک کلمه نیست؛ یک کد چهار حرفی است: NBIC!

چهار شاهراه قدرتمند که به یک مقصد ختم می‌شوند: آینده‌ی بشریت.

Nano (نانو): ساختن جهان، اتم به اتم.

Bio (زیست): بازنویسی کد حیات.

Info (اطلاعات): اتصال تمام دانش جهان.

Cogno (شناختی): رمزگشایی از قدرت ذهن.

این‌ها فقط فناوری نیستند،

بلکه پایه‌های دنیای جدیدی هستند که در آن غیرممکن‌ها ممکن می‌شوند.

ما در هیجان‌انگیزترین نقطه تاریخ ایستاده‌ایم.

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ ساعت 20:13 توسط Ayda :

دوس پسر دانش آموزم :))


سلام بعد از دو جلسه کلاس تابستون، امروز اولین جلسه تدریسم بود تا ساعت نه و نیم ، مسئولین آمدند و سخنرانی کردند و زنگ مدرسه و زنگ ایثار رو زدند و بعدش به کلاس رفتیم و خانم مدیر گفتند ساعت اول رو نادیده می گیریم و طبق برنامه کلاسی ساعت دوم می رویم . من باید زیست پایه دوازدهم میرفتم . یه کلاس حدود سی و چند نفره . با دخترایی که فکر نمیکردم شیطون باشن . با توجه به بودجه بندی باید صفحاتی تدریس می کردم . سلام و احوالپرسی هامو انجام دادم و همه خودشونو معرفی کردند درباره قوانین کلاسم گفتم . توی همه این مدت، نگین ساکت بود. دختر خوشگلی که اتفاقا انتهای کلاس نشسته بود و فکر میکرد. دو سه نفر دیگه هم هیچ بازخوردی به حرفای من نداشتند . حس کردم با عاشق های زیادی توی این کلاس سر و کار دارم. درس اول رو شروع کردم درباره DNA و اینکه اطلاعات وراثتی توی DNA ذخیره میشه توضیحاتی درباره نوکلئیک اسیدها دادم و صفحاتی درس دادم . نگین به حرف اومد خانوم این بحثا برام جالب نیس. مغزم کششی براش نداره !!

گفتم باید قلبت بهش کشش داشته باشه . اول زیست رو دوست داشته باش درس رو دوست داشته باش. یکی از بچه ها گفت قلبش مشغول دوسداشتن یکی دیگس . جای خالی نداره!! ولی پسره مشکلی براش پیش اومده و نگین دلواپس پسره هس. انگاری با کسی دعوا کرده و ازش شکایت کردن ..

اجازه ندادم در مورد دوس پسر نگین، حرفِ بیشتری زده بشه . باید بحث رو جمع و جور کنم . نگین گفت آره اون توی قلبمه و زیست برام مهم نیس.

خدای من ! اینا دانش آموز دوازدهمن و چند ماه دیگه کنکور دارن . چی میگن !! بچه ها گفتن به هوای اینکه از دوس پسرش خبر بگیره اومده مدرسه !!

گفتم بچه ها ، فروشگاه های پلاسکو رو دیدین . قلبتون مثل پلاسکو نباشه که هزار نفر توش بروند و بیایند !! چون هر کسی یه صد هزار تومنی هم داشته باشه میگه برم پلاسکو و چیزی بخرم .. قلبتون الماس باشه . چند نفر وارد فروشگاه های طلا و الماس میشن . خیلی کم .شاید مدتها کسی وارد فروشگاه نشه ..قلبتون رو گرون و ارزشمند نگه دارین ..

وسط نصیحت کردن بودم که بچه ها همدیگرو پلاسکو صدا می زدن ..سلام چطوری پلاسکو ..سلام الماس ...که شیما گفت خانم دوستمون یکتا عاشق پیرمرداس .. . اونم قلبش پلاسکوعه ..گفتم نه اون دیگه قلبش سمساریه ..

زنگ خورد اولین جلسه کلاس زیست

خدایا کمک کن بچه هارو هدایت کنم ..همه ی این ساعتها حس میکردم که اینها امانت هستند و باید مواظب قلبشون باشم ..تدریس خیلی سخته

♥ نوشته شده در سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴ ساعت 18:47 توسط Ayda :

اولین جلسه دبیران


اولین جلسه دبیران دعوت شدم ساعت ۵ و ۵۰ دقیقه صبح راه افتادم تا ساعت ۷ و نیم مدرسه باشم .

چندین بار بهمراه بابا و مامان ، مسیر رو تمرین کرده بودم . امروز باید به دو مدرسه سر میزدم ساعت ۷ ونیم صبح جلسه در روستایی که از شهر فاصله ی زیادی داشت و ساعت ۱۰ و نیم هم جلسه در دبیرستان مقطع دوم متوسطه .

یکساعتی که رانندگی کردم تصمیم گرفتم با بلد ادامه بدم .بلد هم مسیرهای ناشناخته برد .باز خوشحال بودم نزدیک ترین مسیر به روستاست .تا اینکه رسیدم به منطقه ای که تعداد زیادی مرد بودند بیشتر از سی مرد جوان . خیلی ترسیدم .ماشین بین این جمعیت موند .

پرسیدم چه خبره .یکی گفت جنگ گاو نر !

موضوعی که تابحال نشنیده بودم .اونم ۶صبح!!!

اولش فکر کردم برای نماز صبح رفتند خخخخ

بعد یکیشون میگه مارو تا سر خیابون برسونید .گفتم نه .

بهرحال حرکت کردم و رسیدم مدرسه. روز عجیبی بود .

بخصوص سرزنش های بابا،ناراحتم کرد

♥ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 17:46 توسط Ayda :

مهربونی


آدمهایی که امید و مهربونی رو پخش می‌کنن،

مثل آفتاب بعدِ بارونن؛ دنیا رو روشن می‌کنن،

حتی واسه دلهای دور.

♥ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:18 توسط Ayda :

IRAN


♥ نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 21:6 توسط Ayda :

به سان رود...


به سان رود،
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
زنده باش...

"هوشنگ ابتهاج"

♥ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:59 توسط Ayda :

روز معلم


اولین هدیه روز معلممو گرفتم در حالیکه هنوز معلم نشدم و دانشجوام

چقدر این بچه ها خوش قلب هستند .همون مدرسه ای که قدرت مالی ضعیف تری دارند برام گل و شیرینی آوردن.

روز معلم به معلم هایی که مثل خورشید به دانش آموزان روشنایی می دهند و مثل باران لطیف بهاری هستند که روی زمین ذهن دانش آموزان، بذرهای دانایی می‌پاشند مبارک باد

♥ نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 11:53 توسط Ayda :

رفتار درست!


تو نمی توانی کسی را مجبور کنی که درست رفتار کند
اما می‌توانی طوری رفتار کنی که آرزو‌ کند کاش درست رفتار می‌کرد!

♥ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 21:7 توسط Ayda :

سال ۱۴۰۴


سال ۱۴۰۴، سالی پر از اتفاق‌های قشنگ برای دلتان باشد

مثل بهار تازه شو،

مثل خورشید بدرخش،

مثل آرزوهایت بزرگ باش!


پیشاپیش سال نو مبارک!

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:12 توسط Ayda :




کارورزی هستم چند دانش آموز گویا دیروز گل رو بو کردن و در قمقمه شان آشامیدنی بد بود .از صبح توی جلسه هستیم . در مورد اخراج دانش آموز صحبت می کنند هسته مشاور اداره اومده مدرسه

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 11:26 توسط Ayda :

دوست خوب


دوستای خوب یه گنجن

که با هیچی عوض نمیشن

آموزش ابتداییا توی کلاسهای مشترکمون به نظرم با گیرایی پایین نشون میدادن .ولی دوستم عالیه

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:55 توسط Ayda :

ذهنمـــان را با مطالعه روشن نگه داریم.


انسان با هیچ چیزی به راحتی نابود نمی شود
جز عدم آگاهی!!

ذهنمـــان را با مطالعه روشن نگه داریم.


✘ادامهـ مطلبـ✘

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 0:43 توسط Ayda :

تصویر سلول انسانی - علوم و زیست


پرجزئیات_ترین مدل از سلول_ انسانی که با استفاده از x-ray، رزونانس مغناطیسی هسته ای و کرایوالکترون میکروسکوپی به دست آمده است.

♥ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 19:42 توسط Ayda :

تبریک روز پدر با صدای خودم


تبریک روز پدر با صدای خودم

https://s30.picofile.com/file/8471932226/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7.mp4.html

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ ساعت 22:18 توسط Ayda :

Design By : Bia2skin.ir